طنز دانشجویی

 

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.

یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخری رسید.

زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.

اما داماد از جایش تکان نخورد.

او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟

همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 3:50  توسط مدیر وبلاگ |  پیشنهادات

 

خانه های ژاپن با دیوار هایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می پو شانند.

در یکی از شهر های ژاپن، مردی دیوار خانه اش را برای نو سازی خراب میکرد که مارمولکی دید. میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود.

مرد چشم بادامی، دلش سوخت و کنجکاو شد. وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کرد حیرتزده شد و فهمید این میخ 10 سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما... در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است؟ چگونه مارمولک در این 10 سال و در چنین موقعیتی زنده مانده؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت؟
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است!

شهروند ژاپنی متحیر این صحنه، دست از کار کشید و به تماشای مارمولک نشست. این جانور در 10 سال گذشته چه کار می کرده؟ چگونه و چی میخورده؟
محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا شد... این مارمولک، تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش برده بود.

مرد ژاپنی، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت: 10 سال مراقبت بی منت؛ چه عشق قشنگ و بی کلکی. چطور موجودی به این کوچکی میتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد اما خیلی وقتها ما  انسانها از هم گریزانیم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 23:50  توسط مدیر وبلاگ |  پیشنهادات

 

پیرمرد تنهایی در مزرعه اش زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولی نمی توانست از او کمک بگیرد.

پیرمرد به ناچار نامه ایبرای پسرش نوشت:
"پسرعزیزم؛ من حال خوشی ندارم چون امسال با این وضعیت نمی توانم سیب زمینی بکارم ولی نمی خواهم این مزرعه هم را از دست بدهم، چون مادرت همیشه مزرعه ی حاصلخیز را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد و مزرعه را برایم شخم میزدی. افسوس که نیستی.
                                                                                                      دوستدار تو پدر."

زمان زیادی نگذشت تا اینکه پیرمرد تلگرافیرا دریافت کرد :
"پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام !"
۴صبح فردا ١۶ نفر از مأموران و افسران پلیس محلی آمدند و به خاطر اسلحه تمام مزرعه را شخم زدند. اما هیچ اسلحه ای نیافتند و رفتند.
پیرمرد با حیرت نامه ی دیگری به پسرش نوشت و به او گفت: "چه اتفاقی افتاده و می خواهی چه کنی ؟"
پسرش پاسخ داد: "پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این تنها راهی بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم !"

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید، مسلما می توانید از عهده ی آن بخوبی برآیید.
مانع فقط ذهن شماست...

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 23:48  توسط مدیر وبلاگ |  پیشنهادات

 

 

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.

 

شخصی نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد.

آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر می رسید که خسته شده،و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.

آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.
پروانه به راحتی از پیله خارج شد، اما جثه اش ضعیف و بال هایش چروکیده بودند.

آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد .
او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه ی او محافظت کند.
اما چنین نشد!

در واقع پروانه ناچار شد همه ی عمر را روی زمین بخزد و هر گز نتوانست با بال هایش پرواز کند.

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود، تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.

اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم، فلج می شدیم، به اندازه ی کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم.

من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد، تا قوی شوم.
من دانش خواستم و خداوند مسایلی برای حل کردن به من داد.

من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم.
من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد، تا آنها را از میان بردارم.

من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند.
من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا  به دیگران محبت کنم.

من به آنچه خواستم نرسیدم...
اما آنچه به آن نیاز داشتم ،به من داده شد.

نترس با مشکلات مبارزه کن و بدان که می توانی بر آنها غلبه کنی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 23:45  توسط مدیر وبلاگ |  پیشنهادات

 

معادله۱

انسان = خوردن + خوابیدن + کار+ لذت

خر =  خوردن + حوابیدن

 

بنابراین:

انسان = خر + کار + لذت

 

در اینصورت:

انسان – لذت = خر + کار

به عبارت دیگر

انسانی که لذت نمی برد چون خری است که فقط کار می کند.

معادله 2

مرد = خوردن + خوابیدن + پس انداز کردن

خر = خوردن + خوابیدن

بنابر این:

مرد = خر+ پس انداز کردن

بنابر این:

مرد - پس انداز = خر

به عبارت دیگر

مردهایی که پس انداز نمی کنند با خر برابرند

معادله 3

زن = خوردن + خوابیدن + هزینه کردن

خر = خوردن + خوابیدن

بنابراین:

زن = خر + هزینه کردن

در اینصورت:

زن – هزینه کردن = خر

به عبارت دیگر:

زنهایی که هزینه نمی کنند خرند.

نتیجه گیری از معادلات 2 و 3

مردهایی که پس انداز نمی کنند = زن هایی که هزینه نمی کنند

بنابراین:

وقتیکه مردها پس انداز می کنند از خر شدن زن هایشان جلوگیری می کنند(نتیجه منطقی 1)

و زن هاییکه هزینه می کنند از خر شدن مردهایشان جلوگیری می کنند (نتیجه منطقی 2)

بنابر این خواهیم داشت:

مرد + زن = خر + پس انداز + خر+ هزینه

بنابر این....از نتایج منطقی 1 و 2 می توانیم استنباط کنیم که:

مرد + زن = 2خر که با شادی در کنار هم زندگی می کنند

+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1387ساعت 22:26  توسط مدیر وبلاگ |  پیام به مدیر وبلاگ

 

الف) خرس سفید
ب) خرس قهوه ای
ج) خرس سیاه
د) همه موارد
- خب معلومه، خرس سفید. چون قطبیه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 21:22  توسط مدیر وبلاگ |  پیام به مدیر وبلاگ

 

امروزه کامپیوتر یکی از وسایل مورد نیاز هر خانواده ایرانی تلقی میشود .

اهمیت این دستگاه در زندگی روزمره جوانان بقدری زیاد شده که خیلی از جوانان عزیز به نوعی به آن اعتیاد پیدا کرده اند و اگر روزی خدای ناکرده دسترسی به این وسیله رزوق و روزی نداشته باشند .
آن روز آسمان ابری و هوا طوفانیست .
خب حالا که فهمیدید که کامپیوتر چقدر برای دختران و پسران اهمیت دارد .
میخواهم از شما سوال کنم که آیا کامپیوتر دختر است و یا پسر ؟

برای مثال این سوال را از دختر خانم جوانی پرسیدم .
دختر : بنظر من کامپیوتر یک پسر است زیرا به هر شگل ممکن آدم را به خودش جذب میکند
و بعد هزار و یک بلا سر آدم میاره
و باز پسر است زیرا اصلا قابل اعتماد نیست و لاغیر ......

همین سوال را از آقا پسری پرسیدم ؟

گفت : بنطر من کامپیوتر یک دختر جذاب و خوشگل است
زیرا هزار و یک ترفند داره و هر کاری میکنم تو کارش هایش سر در نمی آریم و منو حسابی گرفتار خودش کرده و لاغیر .......
 

حالا شما هم نظرات خودتونو بزارین تا آخر بفهمیم کامپیوتر دختره یا پسر؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 16:10  توسط مدیر وبلاگ |  پیام به مدیر وبلاگ

 

اگه می خوای خصوصیات دانشجویان دختر از ترم ۱ تا ۸ رو بدونی روی ادامه مطلب کلیک کن.
ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 22:10  توسط مدیر وبلاگ |  پیام به مدیر وبلاگ

 

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟» 

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»

خدا لبخندی زد و پاسخ داد:

« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»

من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»

خدا جواب داد....

« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دا

/ 0 نظر / 44 بازدید